مینویسم در این عصر فراموشی!

و سه روز از قطع اینرنت گذشت در این ۳ روز به جز خواندن کتاب بیمار خاموش کار خاصی نکردم که اون هم بیشتر شبیه کتاب های بازاری بود و به دلم ننشست متنفرم از این سکوت اجباری من آدم ساکتی هستم و فکر میکنم تا ابد هم می تونم سکوت کنم و کلا قلعه درونی ذهنم رو دوست دارم و غرق میشم تو دنیایی که برای خودم ساختم ولی با هر چیز اجباری مخالفم حتی اگر جرئت اعتراض نداشته باشم میترسم به این بی اینترنتی هم عادت کنیم. این کار روزمره خودم و شاید همه اطرافیان منه که همش در حال عادت کردن به شرایط بدیم و انگار همه خوبی ها و شادی ها همین طور به یک اشاره ای از ذهنمون پاک میشه و حاضر نیستیم به خاطرشون بجنگیم اعتراض کنیم نمی دونم این رخوت و بی حالی از کجا ناشی میشه چرا هیچوقت اعتراض کردن و حمایت کردن از عقیده ای که داریم رو به ما یاد ندادن چرا ما یاد نگرفتیم همیشه به حال دوستم علی غبته می خورم که چرا من مثل اون نیستم چرا مثل اون نمی تونم حرفم رو بزنم چرا وقتی می‌خوام از چیزی از حقی از عقیده ای دفاع کنم تماما خشم و اضطراب و درماندگی میاد سراغم و من قدرت سخن گفتن رو هم از دست میدم. باید یاد بگیرم یاد بگیرم که حق دادنی نیست حق گرفتنی است. تا نجنگیم تا تلاش نکنیم چیزی حاصل نمیشه باید هزینه داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *